|
شعبه ی دیگری ندارد .
|
اتوبوس شلوغ و دم کرده بود با این وجود گرمای دست آن مرد را از فاصله یک متری احساس می کردم. نگاهم از او گریزان بود ولی باز هم لمس می کردم سوزش نگاهش را که از روی صورتم و لبانم می گذشت و حرکت انگشتانم را به روی شکمم دنبال می کرد. انگشتانی که می خواست به تو آرامش دهد و انکار کند گرمایی را که تو زودتر از من احساس کرده بودی . انگشتانم می خواست به تو آرامش دهد و تو هنوز نا آرام به دیواره رحمم لگد می زدی.
می خواستم ولی نمی توانستم . نمی توانستم فرار کنم از نگاههای او که گستاخی جذابش می کرد و از نفسهایش که با نفسهایم هماهنگ می شد. من در میان جمعیت با انگشتانی که می ترسیدم از سرما کبود شوند باز هم گریزان از هرم نفسهای او می لرزیدم و تو همواره لگد میزدی و از من پناه می خواستی در برابر لبخند او بی آنکه بدانی من بی پناه ترینم.
برایم گریزی نبود از نگاهی که در من نفوذ می کرد و وجودم را جذب . به تو می رسید و روحت را می مکید من عرق می ریختم و عاجزانه تسلیم بودم. نفسهایش کثیف و گرم درونت را پر می کردند و تو را دیگر تر در من احیا .
لبخند ساده ای زد .کودکم را در آن شلوغی از درونم بلعید و در ایستگاه بعدی پیاده شد.
سردم است. دستان شوهر من سرد است. و تو چه گرم و راحت در رحم من خوابیده ای و اعتماد بنفس مرا مانند پدرت می مکی.