|
شعبه ی دیگری ندارد .
|
این روزها غازه همسایه مرغه ولی سیب ممنوعه آناناسه !
بهم هی اسکناسهایی با شعرهای عاشقانه میده فکر کنم دستگاه خودپرداز سر کوچه عاشقم شده
دلم مثل یک قورباغه غمگین توی یک مرداب پاییزی شده ! ( هر سمبلی نشانه از غصه داشت رو چپوندم تو این اثر هنری )
برای من وحشت جنگ است و
خدا را نمی دانم
شاید لذت سیگاری که روشن کرده !
هر وقت می خوایم بحث کنیم
تو زودتر و دست خالی با تمام اسلحه هایی که من کلی زحمت کشیدم تا پیداشون کردم برای لحظه ای که تو چالش بیافتم
به خودت شلیک می کنی !
و بعد مثل یک جنازه سوراخ سوراخ جلوم می شینی و می گی :
" من همینم که هستم ! حالا تو چه غلطی می خوای بکنی ؟!"
و این دقیقا همون چالشیه که هیچ اسلحه ای براش ندارم !
هنوزم نمی دونم
با جسد سوراخ سوراخ تو ! چه غلطی می خوام بکنم !
گلهای باغچه هر روز دونه دونه غیب می شن !
و من واسه اینکه باور کنم عاشق یکی دیگه نشدی صبح تا شب تو آسمون دنبال گوسفند پرنده می گردم.
لامصب از اون گرگهایی بود که هر بره ای آرزوشه بیاد و گولش بزنه !
می دونی مشکل اینهمه حسن نیت کجاست ؟
هنوز من تو دریای محبتت نپریده می خوای تنفس مصنوعی بدی !
در دشتی پر از گلهای قشنگ و باغهای گیلاس
من داشتم با اسب سفیدم پیتیکو پیتیکو می کردم
ناگهان رسیدیم به پسر زیبای کدخدا که داشت توی رودخونه تن می شست
اسب سفیدم با دیدن این منظره رم کرد و سر به بیابان گذاشت
و باید بگم متاسفم که این حیوان نجیب مانع از به تحریر در آمدن داستان رمانتیکی ( علی رغم تمام تلاش من به عنوان نویسنده برای به وجود آوردن عناصر اولیه و شرایط مناسب و گیرا ! ) برای خوانندگان گرامی شد !
یه فلوت دارم
یه دل عاشق
و یه ترانه قشنگ
و تو توی یه برج زندگی می کنی
و من هر شب تا صبح باید فکر کنم کدوم یکی از این هفتاد تا گیسویی که از پنجره می افته پایین برای توإ !
از وقتی رفتی زمان متوقف شده بود
امروز پسر خوش قیافه ای بهم لبخندی زد و باطری ساعتم رو عوض کرد
باید بگم زمان دوباره به حرکت در اومده !
( )
تمام حرفهایم را در پرانتز نوشتم.
دلشوره دارم
با اشکهایم مست کرده ام !
تو پادشاهی و زنان سرزمین تو شیفته ات و وسعت قلمروی فرمانروایی و مردانگی ات به اندازه چهارچوب تخت خوابت .
تو پادشاهی و تا انتهای خط افق یا همان لبه تخت پادشاه خواهی ماند.