تبليغاتX
Failure-ism
شعبه ی دیگری ندارد .
 

من و پسر همسایمون تو یک نگاه فهمیدیم از نظر احساسی با هم تفاهم داریم !  اون حرص می خورد که چرا من شبیه مونیکا بلوچی نیستم ! من حرص می خوردم که اون چرا شکل ۵۰ سنت نیست !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 23:40  توسط گلنار  | 

 

 

 

‌با اینهمه تردید تو زندگیم نمی دونم چی کار کنم ؟ کاری نکنم ؟ چی کار کنم ؟ کاری نکنم ؟ چی کار کنم ؟ کاری نکنم ؟ ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 11:35  توسط گلنار  | 

 

I Am As Happy As A Carrot In The Bottle ! ha ? i mean how much ?! donno Ask the carrot

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 13:14  توسط گلنار  | 

 

می دونی عزیزم من از دخترهای دیگه لگد های عاطفی زیادی خوردم . آره عزیزم جای لگدهای این آخری رو رو گردنت می بینم  !

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 22:21  توسط گلنار  | 

 

Mr. ... took the glass of wine n smiled: "I LUV U ." /" I LUV myself TOO !" I replied 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط گلنار  | 

 

 

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد صورتی ( که رنگی بس رمانتیک است) پسر شاهزاده سوار بر ماکسیمای سفیدش داشت تو جردن می تاخت که یهو دید سیندرلا تو یه مانتوی بنفش تنگ با روسری VERSACE که از گرزیلا کش رفته بود داره دنبال یه چشمه می گرده که .. !‌ پسر شاهزاده قصه ما با دیدن سیندرلا یه دل نه صد دل عاشقش شد و تصمیم گرفت یه دو ساعتی همچنان عاشق بمونه !‌پس رفت و به سیندرلا گفت که بشینه رو ترک ماکسیمای سفیدش تا اون راه چشمه رو بهش نشون بده ‍!‍ بالا رفتیم هپاتیت بود پایین اومدیم HIV بود قصه ما از نظر اخلاقی افتضاح بود .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:59  توسط گلنار  | 

 

یکی بود یکی نبود. زیر گنبد دی اکسید کربنی یه روز دختر داف کد خدا داشت با BMW x10 اش  می رفت به استخر صدف تا برنزه تر بشه . دم در استخر پسر چوپون که در حال جیب بری بود یهو یک دل نه صد دل عاشق دختر کدخدا شد. دختره  اول بهش به مقدار کافی فحش داد ولی بعدش چون دید پسره خیلی اصرار می کنه به کوری چشم آبتین دوست پسرش رفت و زن پسر چوپون شد و قرار بود یک عمر تو سرو کله هم بزنن و از طبقات اجتماعی همدیگرو پرتاب کنن پایین که آقای چوپون که دیگه خودش الآن یه BMW x 60داشت رفت به ده و دختر خاله اش را صیغه کرد و دختر کدخدا هم که با آبتین آشتی کرده بود با پیچوندن شوهر چوپون احساس خوشحالی و سرور می کرد . بالا رفتیم کوکاکولا بود پایین اومدیم  هیچی نبود چون دختر کدخدا رژیم  بود قصه از نظر اخلاقی مفید بود..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 15:57  توسط گلنار  | 

 

نه تو اشتباه می کنی ! من همه مردم دنیا رو دوست دارم همشونو بجز یه ۷ میلیارد و یکی دو نفرشون رو!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:9  توسط گلنار  | 

 

هرچی بیشتر مردهارو می شناسم بیشتر دلم می خواد  برم تو یه صومعه دور دست و راهبه بشم  ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 10:44  توسط گلنار  | 

 

چیزی نمی تونم بنویسم چون اون تمام احساسات من رو تو اون کله فرفریش قایم کرد و فرار کرد رفت یه جای دور !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط گلنار  | 

 

 

پاتوق اصغر دیلر کجاست؟ در شفق بود که پرسید سروان. دافیه مکثی کرد ! رهگذر بهمن لایتی که به لب داشت به تاریکی ششها بخشید ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 11:41  توسط گلنار  | 

 

شکست خوبه چون می شه ازش درس گرفت !‌واسه همین من هر روز شکست عشقی می خورم تا پرفسور بشم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:15  توسط گلنار  | 

 

  BAD -> WORSE -> THE BEST !

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط گلنار  |