تبليغاتX
Failure-ism
شعبه ی دیگری ندارد .
 

عشق فیلریزم ۵ :

افتتاح کارخانه آب معدنی  و

بی خبریه پسر چپون و فلوتش کنار چشمه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:58  توسط گلنار  | 

 

عشق فیلریزم ۴ :

وقتی موهام رو بالاخره می اندازم پایین و پسر همسایه که یه ماه بوده داشته فلوت می زده داره از دیوار میاد بالا 

 پسر پادشاه که سالهاست منتظرش بودم از راه می رسه !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:54  توسط گلنار  | 

 

تحقیقاته دانشمندان نشون داده :

سیگار رو

 بعد از غذا و دسر

بعد از یه فیلم خوب

بعد از یه ابراز علاقه

یا در طبیعتی زیبا

با دلی شاد و فراغ خاطر می شود چس دود کرد

متاسفانه

سیگار رو با اخبار و چایی  نمی شود  چس دود کرد !

کانکلوژن :

 اخبار عامل اصلیه سرطان و برای سلامتی زیان آور است

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:43  توسط گلنار  | 

 

راه حل فیلریزم :

این روزها تو شهر اگه از مثلث برمودا و قبیله ی آدم خورها و زلزله و آتش فشانم هم جون سالم به در ببری نمی دونم با این هواپیما هایی که مثل بارون دارن می افتن رو سرت چی کار می خوای بکنی !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:46  توسط گلنار  | 

 

کاراکتر فیلریزم* :

اون آدم نسبتا جذابی بود با این عیب که همیشه دستش رو تو دماغش می کرد!

 اون این عادتش رو ترک کرد

و تبدیل شد به آدم نه چندان جذابی بدون هیچ خصوصیت بارز و متمایز !

 

 

عشق فیلریزم 3 :

 اولش برای داشتنت سیگار رو ترک کردم بعد آروغ زدن رو !

زیاد خوردن رو خرخر کردن رو ناخونهام رو جویدن رو قمار رو همه رو ترک کردم

و انقدر به ترک کردن عادت کردم که در نهایت خود تو رو هم ترک کردم !

 

 

*. failure-ism

 a new movement by injaneb

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:13  توسط گلنار  | 

 

تاریخ فیلریزم :

تکراری بودن تمام مسایل غیر قابل پیشبینی !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 21:38  توسط گلنار  | 

 

عشق فیلریزم * ۱ :

 برای رسیدن به تو انقدر از موانع گذشتم که ناگهان دیدم سالهاست تو را هم به اشتباه رد کرده ام !

عشق فیلریزم ۲ :

برای رسیدن به تو انقدر جنگیدم که وقتی بهت رسیدم ویران بودی !

 

*. failure-ism

 a new movement by injaneb

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:41  توسط گلنار  | 

 

من

با شلوار جین و کیفی سنگین از مدارک در اتوبوس و آفتاب دم کرده ی آن

دلم برای تمام گلهای دامن چین چینی که هرگز نداشتم در دشتی بی سند با آفتاب درخشان تنگ می شود!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:20  توسط گلنار  | 

 

در تحقیقات اخیرم روی موجودات فهمیدم :

یه سری شور دارن شعور ندارن

خیلی ها  شعور دارن شور ندارن

و میزان قابل توجهی جفتش رو با هم دارن

ولی تا حالا نمونه ای که جفتش رو نداشته باشه ندیدم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 10:38  توسط گلنار  | 

 

دود آفتاب گرما و همه چهره ها عبوس ! یه موج دپرژن داره مکزیکی می ره از رو هممون و دارم غرق می شم

 و این وسط کودک درونه من یه جایی خنک کنار جزایر لانگرهانس با یه بستنی تو دستش داره قر میده و می گه غرق شو غرق شو و هی قر می ده غرق شو غرق شو شاید این پسر خوشگله بیاد تنفس مصنوعی بهت بده ! اگرهم نجاتت نداد فوقش می خندیم ! و بعد بازم قر می ده !

 و من به این فکر می کنم هیچ وقت حوصله کودک نداشتم ! حالا هرکی می خواد باشه !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 17:33  توسط گلنار  | 

 

اگه همه چیمون سنتیه اتفاقاته زندگی هامون و حوادثش خیلی هم  سورئال و پست مدرنه ! هیچ بعید نیست به زودی کوبیسم هم بشه ! من یکی که همین الآن احساس می کنم شبیه مدل های نقاشیهای بازلیتس شدم ! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 18:30  توسط گلنار  | 

 

باز هم من سرم به دست به تمام هسته های گیلاس ها و آلبالوهای خوشمزه لبخند می زنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:45  توسط گلنار  | 

 

 در شهر

هوا داغ

اخبار داغ

 و داغ دیده ایم

تمام خاطرات برف بازی هایم با تو و صدای خنده ی بچه های حلقه به دور آدم برفی در افکارم  آب می شوند .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:35  توسط گلنار  | 

 

آخه چرا هرچی گذر تاریخی و گسل فرهنگی و شکاف اجتماعی و حرکت مدنیه باید از رویه این چند سال زندگیه من رد بشه !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:39  توسط گلنار  | 

 

ای کاش من اسکیمو بودم و روزی هزار بار یخ می زدم

ولی بجاش تلویزیون نداشتم و با دیدن این مجری های ایکبیری تب نمی کردم !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:19  توسط گلنار  | 

 

دیشب

بالاخره پسر پادشاه با اسب سفیدش اومد

لبخند می زد و به آرومی پیتکو پیتیکو نزدیک می شد

موهای ژل زده اش تو نور لامپ می درخشید

و من با لبخند پهنی داشتم نگاش می کردم

 

پایان انتخابی :

الف . که ناگهان گفت :
جوووون قناری بخورمت !

ب . که ناگهان گشت ارشاد گرفتش

ج . که از من رد شد و رفت

د . که ناگهان گوشیش زنگ زد و زنش بهش گفت: غلام داشتی می اومدی ماست بخر بچه ها گشنن !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 0:6  توسط گلنار  | 

 

حالا که قراره به زودی یه بمب بخوره تو سرمون من فقط نگرانه این مساله ام که

به زودی تو اون دنیا همه می فهمن که :

من یه آدم خود شیفته ی گه بودم  که داف نبودنم سرشار از حس خاص بودنم  بود و اینکه من همیشه فکر می کردم دارای استعداد های خاصی هستم  و اینکه هیچ وقت قطعه گم شدم رو پیدا نکردم بخاطر حس کمال در واپسه ذهنم بود !اینکه من دچار تنوع طلبی  بودم و تمام انسانهای هر چند نه خیلی موذی را پس از گذشت اندکی ترک می گفتم زیرا پیشرفت خودم را از هر جهت در تجربه معاشرت با دوستانی جدید می دیدم ! من از غیبت کردن و اوسکل کردن همه انسان ها لذت می بردم! من یک سلیطه مخفی هم داشته ام که همیشه از حضورش راضی بودم و برایم دلگرمی و اعتماد به نفس می آورد! من شاید اندکی مهربان هم بودم ولی دوست داشتم بدجنس به نظر برسم ! من همیشه فکر می کردم دوستان خوب زیادی داشته ام ولی همواره دچاره این احساس بوده ام که برای اکثر آنها من دوست بهتری هستم تا آنها برای من  و هر گاه این احساس را داشته ام به راحتی آن دوستان خوب را فراموش کرده ام !

به زودی  یه بمب می خوره تو سرمون و همه می فهمن من یه آدم خود شیفته ی گه بودم !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:50  توسط گلنار  | 

 

دلم می خواست الآن یک رابطه ی بسیار موفق و عاشقانه داشتم

تا بهمش بزنم!

و  همه دق دلی هام رو

از این بیلبوردهای زشت گرفته تا اون اخبار کثافت و قیمت ماست رو رو سر اون و رابطه امون خالی می کردم.

آخ چقدر دلم می خواست الآن یک رابطه ی بسیار موفق و عاشقانه داشتم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 16:39  توسط گلنار  | 

 

دیشب بالاخره

پسر پادشاه با اسب سفیدش اومد

از اسبش پیاده شد  با لبخند به من نزدیک شد

دستش رو تو موهاش که در باد موج می زد فرو برد

 و آدرس خونه پسر همسایه رو پرسید

روی لباسش نوشته بود : لگالایز گی مرییج !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:31  توسط گلنار  | 

 

پرواز را به خاطر بسپار

 پرنده را گربه همسایه بلعید

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:16  توسط گلنار  | 

 

من و تو خیلی های دیگه لازم داریم

که یه فرشته ی مهربون بیاد و محکم بزنه تو گوشمون و بگه :

احمق زندگی رو اینقدر جدی نگیر !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:6  توسط گلنار  |