دیشب بالاخره
پسر پادشاه با اسب سفیدش اومد
از اسبش پیاده شد با لبخند به من نزدیک شد
دستش رو تو موهاش که در باد موج می زد فرو برد
و آدرس خونه پسر همسایه رو پرسید
روی لباسش نوشته بود : لگالایز گی مرییج !
RSS